دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
شگفتا...
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم
نمی گرید به حال من
همه از حال من گریزانند
تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالیست
قلم خشکیده بر دستم
گره افتاده بر کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:34 توسط : سامان
پنجشنبه دهم فروردین 1385
نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان روی کدامین کوه؟ که در ذرات هستی ره
برد طوفان این اندوه که ازافلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجاباید صدا سر داد؟ فضا خاموش و درگاه خدا دور است.
زمین کر آسمان کور است. نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا اگر دون واگر والا من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم. به دوشم گرچه
بارغم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمیخواهم از اینجا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با این خلق با این مهر با این ماه با این
خاک با این آب... پیوسته است.
مراد از زنده ماندن امتداد خوردن و خوابم نیست.
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست.
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.
جهان بیمار و رنجور است. دو روزی را که بر بالین این بیمار باید
زیست اگر دردی ز جانش برندارم نا جوانمردی است.
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزمبمانم تا
عدالت را برافروزم. بیفروزم خرد را مهر را تا جاودان بر تخت
بنشانم. به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم.
چه فردایی چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ای خدا ! ای آسمان ! ای شب !
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:50 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .
عاشقی بیقرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .
آهو بره ای شدی و دوستی گرگ را پذیرفتی .
و برای شانه های او شانه ات را ارزانی داشتی .
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .
چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .
و طپش قلبت را حس می کردم. و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت .
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
برایم تمتمی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاده تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار .
و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:11 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
تقدیم به تو
به خاطر تو خورشید رو قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم .
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم .
به خاطر تو کلماتم را به باغ های بهشت پیوند می زنم .
به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم .
به خاطر تو می توان چون کودکی لجوج سلام معطر سیبها را ناشنیده گرفت .
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید .
به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد .
و به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت .
نازنینا :
سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان نمی توانند تن از خستگی بتکانند .
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری .
وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری .
احساس می کنم صبح به شمایل توست
و من نمی توانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند .
هنگامی که آفتاب بر گرده کوهستان رسوب می کند و شب بی رحمانه روی ریحانها را می پوشاند .
هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست و تنها و خسته پشت همه درهای عالم می مانم و تو را
صدا میزنم .
ناگهان نام تو شب فرسوده را به آتش می کشد .
و ناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودن مردن فراگیر می شود .
نگارینا :
آداب نمیدانم شب طولانی شده است .
تحمل این همه ستاره که به من زل زده اند آسان نیست .
و تحمل این همه شعرهای ناگفته که منتظرند در حریم تو پر بگیرند حوصله ای عظیم می خواهد .
اگر پنجره های آبی لطف را بر روی من بگشایی
اگر روح مرا روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی
اگر نجواهای مرا بشنوی .
دلم مثل لاله های باران خورده می شکفد .
مهربانا :
میترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم . میترسم کلمات نتوانند مرا به تو توصیف
کنند.
میترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند .
شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات بر آمدن ندارد.....
( نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم )
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:7 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
دیوانه دل
بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من
سلام ای غم سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو لانه اش با من
مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من
در این دنیای وا نفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر دردل آتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:5 توسط : سامان