چهارشنبه دوم فروردین 1385
دیوانه دلبیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من
سلام ای غم سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو لانه اش با من
مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من
در این دنیای وا نفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر دردل آتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:5 توسط : سامان


