نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل ؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بست زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
« لاهوتی »
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:12 توسط : سامان


